31 October 2008

Silly/ Little/ Lovely

اين مارمولك من بود. هروقت گرسنه بود می‌آمد روی میز و زل می‌زد بهم. تکان نمی‌خورد تا بروم دانه‌برنجی، چیزی برایش بیاورم. هروقت توی خانه گم می‌شد صدایم می‌زدند بروم برش دارم برگردانم توی اتاق. يك سال توی‌ اتاقم زندگی‌ كرد و از انگشت کوچکم بزرگ‌تر نشد؛ يك‌روز هم بی‌خبر غيبش زد. و 


برای اين گنجشك‌ها هر روز سال دانه می‌ریزم، اما آخرش هم ياد نگرفتند که از من نترسند و تا می‌روم دم پنجره فرار نكنند. و 


 اين كبوتر تنها كاری كه واقعاً بلد است اين است كه ما را حرص بدهد. الان سه سال است که تابستان‌ها می‌آيد همین‌جا بين شاخه درخت و ديوار لانه می‌سازد. جايی كه هر باد كوچكی می‌آيد، تخم‌هايش دانه دانه می‌افتند پايين و تراس عين يك ماهيتابه‌ی بچه‌نيمرو می‌شود. چند بار موقع باد و بوران مجبور شديم بدويم توی ‌تراس تا زير لانه‌ی خانم را به چيزی بند كنيم چپ نكند. و
. واقعاً‌ هم چطوری می‌شود به يك كبوترحالی كرد كه " اقلاً برای يك بار هم شده، برو يك جور ديگرش را امتحان كن." و

24 October 2008

The Butterfly and the Bull

My illustrations for promotional cards
published by the Cultural and Artistic Society of Iranian Illustrators



+
Original works:
The Butterfly
the Bull


ناجورها

.یک. طبع مشترك، همان بزرگ‌ترين مجهولی است كه توی روابط "نا-جور" شادی حضور را به زوال می‌برد و گفت‌وگو‌ها را تبديل می‌كند به كشمكش؛ و از رابطه، ديواری بين تو و زندگی می‌كشد، به‌جای اين‌كه پلی باشد كه تو را به روزها و ساعت‌هايت وصل كند. و
رابطه‌ی ناجور، حضور آدم‌هایی است كه از جنس دنيای تو نيستند و زبان آن را نمی‌فهمند/ تو زبان آن‌ها را نمی‌فهمی. با ناجورها هيچ‌وقت حرف خوبی برای زدن پيدا نمی‌شود. با ناجورها هميشه فقط تلف می‌شود: وقتت، حقوق انسانی‌ات، و بدتر از همه: اعصاب و عواطفت. و

دو.  معاشرت با ناجورها، بيمار و عصبی و بی‌گذشتم می‌كند؛ تبدیلم می‌کند به آدمی که دوست‌اش ندارم؛ که برایش مهم نیست اگر توی گوش کسی هم زد که مدت‌ها یواشکی پایش را لقد کرده و لبخند زده‌است. و هیچ‌چیزی بدتر از این نیست که کسی باشی که دوستش نداری. اگر قرار باشد انتخاب کنم، ترجیح می‌دهم همیشه تنها باشم، تا در میان ناجورها تبدیل به آدمی بشوم که نیستم، که دوست هم ندارم باشم.  و 
 و
سه. آدم‌هایی را كه چشم‌های خندان "بی‌‌غرض و مرض" دارند، و مرزهای انسانی را می‌شناسند، دوست دارم. و
آدم‌هایی كه موقع شادی، شبيه بچه‌ها و دلقك‌ها و مست‌های شاد و شنگول می‌شوند، نه شبيه كاراكترهای سريال‌های مبتذل تلويزيونی و نوچه‌های بدمست لوطی‌های‌ توی فيلم‌ها. آن‌هایی كه نگاهشان تيغ‌تيغی نيست و به‌جای اينكه تصوير زهرآلودی از راز بقا باشد، خيلی راحت و بی‌دغدغه برق می‌زند. برای همین هم هست که بچه‌ها را خیلی دوست دارم؛ و حیوانات را. موجودات زنده‌ای که هیچ‌وقت مرض ندارند؛ حتی اگر چنگ‌ات بزنند، از روی ترس است،یا اتفاقی، نه دشمنی، نه غرض. و 

18 October 2008

چند نمونه سينه‌پهلو


سينه‌پهلوهایی كه من كشيده‌ام/ از یک مکالمه دوستانه
و -شاید "سينه‌پهلو" کرده‌باشی. و
و-سينه‌پهلو كه اونايين كه تو می‌كشی! و

15 October 2008

A Collection Book of Love Cards (1386)



A collection book of Love Cards is published
 by Nazar publication
 (The original collection was published last year) 
 مجموعه‌ی کارت‌های عشق نشر نظر منتشر شد. اصل پروژه در سال گذشته به‌صورت کارت‌های جدا و تقویم دیواری به چاپ رسیده‌بود. و 
The cover of the collection/ by Nazar Graphic
+

Annual Illustration Exhibition



Poster of the exhibition

 The 4th Annual Illustration Exhibition of  members of 
Cultural and Artistic Society of Iranian Illustrators
In Momayez Gallery
 چهارمین نمایشگاه سالانه‌ی اعضای انجمن فرهنگی هنری تصویرگران ایرانی
و 13 تا 18 مهرماه 87/ گالری ممیز، خانه هنرمندان ایران

Some of my Illustrations in the exhibition: 

 


 My Self Portrait in the Exhibition

03 October 2008

Some New Drawings /2008


شهرزاد

قمار

دوگانگی: دو جان در یک بدن
طرحی برای داستان: "بارش برف بر خرابه‌ی آدم‌برفی" از مجموعه‌ی افلباتیا

01 October 2008

General


ژنرال يك خلبان نيروی هوايی است. يك جنگنده‌ی طلايی‌ با نگاهی وحشی و مغرور و نافذ. هفته‌ی پيش، حوالی سرخه‌حصار، با يك ساختمان بلند تصادف كرده و يك بالش كاملاً درهم‌شكسته ‌است. حالا ديگر اميدی به جوش خوردن بافت مرده‌ی استخوان‌ها نيست و بالش را بايد از ته قطع كنند.و
او چند روزی است كه مهمان ماست و تا يكشنبه كه وقت جراحی دارد، توی تراس، وسط قفس سگی‌اش نشسته و غمگين و آرام، درخت عرعر روبه‌رو و بلبل‌خرماهای شاد را نگاه می‌كند. و
ژنرال فكر می‌كند كه چون توی قفس است، نمی‌تواند پرواز كند. نمی‌داند كه اگر می‌توانست پرواز كند، اصلاً الان توی اين قفس نبود. اول‌ها خودش را به ديواره می‌كوبيد و باندپيچی‌هاي بالش را می‌كند. حالا جوری آرام به‌نظر می‌رسد، كه يا منتظر است وقت آزادی‌اش برسد، يا اين‌كه ديگرناامید شده است. و
توی نگاه ژنرال چيزی است كه انگار به تو می‌گويد، روزی كه از قفس بيرون بيايد، قادر است آسمان را تسخير كند. البته من شك دارم، كه يك عقاب واقعاً بتواند فكر كند. اما ما هم كه می‌توانيم، گاهی وقت‌ها همين اشتباه را می‌كنيم. خيال می‌كنيم اگر نمی‌توانيم بپريم، اشكال از قفس‌مان است؛ که اگر از آن بيرون بياييم، دنيا را فتح خواهيم كرد. و