29 August 2006

وطنِ من...و تنِ من

یک. آن‌چه کمتر می‌شناسم، مجال کشف است: جای شیفتگی
آن‌چه بیشتر می‌شناسم، محمل خاطرات: جایی برای دلبستگی ... و تمام دنیا مرز میان آشنایی و ناآشنایی است. و 

دو. من موطن خویش را انتخاب نکرده‌ام. سرزمین من، خود را بر من تحمیل کرده‌است: این من نیستم که وطنم را می‌سازم: وطن‌ام مرا ساخته‌است. نه نیمی از من، که شالوده‌ی مرا خاکی ساخته‌است که از آن برآمده‌ام؛ زیبا و زشت، از آن اویم. دلبسته‌ی زمین خود‌ام: که با فاصله‌ی نامشخصی از من می‌زید؛ با من غریبه است: چرا که مرا در تعریفِ من نمی‌پذیرد.و 
سه. بی وطن شدن، همان جهان‌-وطنی است. با این تفاوت که در جهان‌وطنی، تمام دنیا سرایِ جان است، و در بی‌وطنی، تمامِ دنیا جای‌اش نیست. یک جهان‌وطن سراسر زمین را اگر بگردد، همان جرقه‌های آشنای همیشه را در انسان خواهد یافت؛ و یک بی‌وطن در هیچ‌کجا آن را نخواهد‌یافت. با این‌همه، بی‌وطنی همان جهان‌وطنی است: من در تمام دنیا به یک اندازه احساس قرابت/غربت خواهم کرد.و 
چهار. من با تنِ خود غریبه‌ام. آن را بر من تحمیل کرده‌اند. زشتی و زیبایی، ضعف و قدرت آن، حاصلِ منیّت من نیست؛ که برعکس: قسمتی از منیّت مرا ساخته‌است. در واقعیت، من بدون تن‌ام تعریف نمی‌شوم. آن‌چه در دنیای واقعیت مرا می‌سازد، ابتدا تنِ من است- و بل تنها همان: در دسترس‌ترین و نارازگونه‌ترین قسمت من: تصویر من.و 
پنج. من، بی‌وطن/بی‌تن مجازی‌ام. آن‌چه قرار است واقعیت مرا تعریف کند، تن من است/وطن من است؛ و آن‌چه حقیقت مرا تعریف می‌کند، قرابت من/غربت من با وطن‌ام/ با تن‌ام است.و 
شش. وطن‌ام را و تن‌ام را دوست دارم؛ که با فاصله های بعیدی از من ایستاده‌اند؛ و من‌اند...و من نیستند: مجموعی که جمع و تفریق نخواهند شد، تا زمانی که خاطره شوند.و